تبليغاتX
بدون عنوان
بعضی وقتها اینقدر کارهای احمقانه ازم سر میزنه که از دست خودم دیوونه میشم!!!

یه جور بیشعوری خاص که انگار چاره نداره!!!!

ای خدا!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 16:8  توسط سولماز  | 

ازت متنفرم

ایمان دارم به فجیع ترین شکل ممکن خواهی مرد.

لعنت بر تو


پ.ن : فکر نمیکنم لازم باشد بگویم منظورم کیست!

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 23:52  توسط سولماز 

ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روی در اين منزل ويرانه نهاديم

در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را
مهر لب او بر در اين خانه نهاديم

در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود
بنياد از اين شيوه رندانه نهاديم

چون می رود اين کشتی سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهر يک دانه نهاديم

المنة لله که چو ما بی ‌دل و دين بود
آن را که لقب عاقل و فرزانه نهاديم

قانع به خيالی ز تو بوديم چو حافظ
يا رب چه گداهمّت و بيگانه نهاديم
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 0:45  توسط سولماز  | 

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

 

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ

 

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

 

حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

 

گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل

 

عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشده پای بند گردن جان در کمند

 

زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

 

هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

 

کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

 

حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

 

عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

 

گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 2:34  توسط سولماز  | 

اضافی ها را پاک کردم !

از ذهنم ،

و زندگیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 22:12  توسط سولماز  |